سفرنامه گرجستان (شهر تفلیس) شهریور 1397

داستان گرجستان از جایی شروع میشه که دو ماهی بود تقریبا از تیر که تو فکرش بودم و تقریبا هم دو هفته هر روز سایتارو برای قیمتهای خوبش چک میکردم که قرار میشه جمعه بیام ولی قیمت 4شنبه مناسب میشه و بعد از گرفتن بلیت در روز سه شنبه عصر ، ساعت 11.5 شب بسمت تهران حرکت میکنم و ساعت 6 صب میرسم نزدیکای عوارضی ساوه و با یه اسنپ به فرودگاه امام میرم و پس ازخریدن تمام محتوای لاری گرجستان صرافی فرودگاه یعنی 10 لاری! و بعد از پرداخت 330000 تومان بابت عوارض خروج از وطن عزیزمون برای بار دوم و گرفتن کارت پرواز ردیف آخر هواپیمای نقره ای کیش که ایرباس 321 اجاره ای ایرفلوت میباشد

و پس از خوردن مهر خروجی در پاسپورتم به سالن ترانزیت میرم :

تا اینکه حدود ساعت 9 برای سوار شدن به هواپیما صدامون میکنن

 

روز اول

و  بعد از 1ساعت و 25 دقیقه پرواز وصرف صبحانه نان و پنیر باز تبریزی و مناظری زیبا از دریاچه سوان ارمنستان و طبیعت سرسبز گرجستان در فرودگاه شوتا روستاولی تفلیس گرجستان فرود میام و اولین چیزایی که به چشم میخوره ساختمون قدیمی عهد شوروی فرودگاه و بعدم یک فروند آنتونوف غول پیکره:

که برای اولین بار از نزدیک میدیدم و فهمیدم چرا میگن “ناتینگ بیتز آنتونوف” هیچی حریف آنتونوف نمیشه و باز این سوال برام پیش میاد که این عظمت چجوری پرواز میکنه! و بعدشم یه فروند توپولوف و بعدم ورود از یکی از 4 کوریدور فرودگاه و مواجهه با جمله ی “تبلیسی د سیتی لاوز یو” روی زمین و تابلوی فرودگاه

 

که در واقع اولین مواجهه با رسم الخط و حروف گرجی هم هست  و بعد خروج و چنج 20 دلار در فرودگاه و با پرداخت نیم لاری با اتوبوس دم در سالن پرواز های ورودی مسافت حدود 30 کیلومتری تا شهر رو طی کردیم و حدودا 29.5لاری پس انداز کردم چرا که هزینه با تاکسی حدود 30 لاری بود و اولین چیزی که بعد خروج از فرودگاه میبینم باز ریل قطار شورویایی کنار جاده بود و تبلیغات بی شمار توی جاده از جمله شانگری لا و غیره

و پاساژ ایست پوینت سر راهه که یکی از بزرگترین مراکز خرید تفلیسه و بعدم یکی دیگه از آثار شوروی یعنی یه آپارتمان 6 7 طبقه ی عریض مسکونی که دور میدون آولاباری بود:

و بعدم یواش یواش داروخونه ها توجهم رو جلب میکنن و آروم آروم نزدیکای 12 ظهر به میدون آزادی میرسیم و چشممون به ستونی که مجسمه ی طلایی جرجیس مقدس سوار بر اسب یا اژدها یا نمیدونم چی روشن میشه

وبعد طی مسیری که درست بود ولی فکر کردم اشتباهه و برگشتم و دوباره مسیرو طی کردم و یه سربالایی اسمی و پدرمادر دار!! و به بدبختی محل اقامتمو پیدا کردم و بعدا فهمیدم چقدر جاش خوب و نزدیکه، بعد از رسیدن و جاگیر شدن و خوش و بش با رسپشن اونجا که خانومی به اسم نینو بود و یک پسر 21 ساله ی آمریکایی که 4 ماه و نیمه تو تفلیسه و بقول خودش از مشکلاتش فرار کرده و به اینجا اومده و با مشورت با این دو نفر برنامه این دو روز رو چیدم و خدایی پلن خواستن برا 2 روز از کسی 4ماه و نیمه اینجاس خیلی سخته! و بعد برای صرف ناهار به سمت رستوران محلی گرجی با نام پاشانوری که آدرسشو از نینو گرفتم و از معروف ترین رستورانهای محلی اینجاس و اونجا 5 تا خینکالی و یه خاچاپوری و نوشیدنی معرفشون یعنی بورجومی سفارش دادم

اول از همه خاچاپوری اومد که یه جور نون محلی با یه پنیر خیلی مخصوص که روش آب شده و بوی خیلی خاصی شبیه بوی بز میده اومد و یه چی تو مایه های پیتزای بدون مخلفاته بعدم خینکالیام اومد که تقریبا سیر شده بودم و به زور فقط 3تاشو تونستم بخورم و دو تاش موند و خینکالی یه جور خمیره که توش گوشت و قارچ و سیب زمینی میذارن و تو آب ظاهرا آب پز میکنن و از برجومی ام نگم براتون! یه آب گازدار تو مایه های پغیه ی فرانسویه و مزه تلخ و گاز زننده ای داره که میگن دوای درد معده اس و خیلی ها که به هیچ داروی معده ای جواب نمیدن با خوردن برجومی معده شون آروم میشه و بعد ناهار دومین پیاده روی تو روستاولی از رستوران به ایستگاه مترو رو دارم که بعد خرید کارتی به نام مترومانی

و مواجهه با یک پله برقی حدودا دو دیقه ای که انقدر پایین میری که میشه از اونجا گرما هسته ی کره ی زمین رو حس کرد ! و ظاهرا این متروها اون موقع ها به عنوان پناهگاه جنگی استفاده میشده و تعداد پله ها قابل شمارش نیست ولی فقط تصور کنین خرابی پله هارو یا اصن روزی که پله برقی نبوده هنوز! این مردم بدبخت قشر کارگر مترو سوار چه میکشیدن! و این تصاویر منو یاد متروی مسکو و عهد شوروی انداخت . به ایستگاه که میرسم منتظر بودم اون شکوه و جلال و تجملات و تزیینات ایستگاه های متروی مسکو رو اینجا هم ببینم که هر کدوم به قد یه موزه دیدنی بودن اما با ایستگاهی قدیمی ساخت 1964 که بوی گند کپک و نم و رطوبت و آب گندیده از تونلاش به مشام میرسید و گچ سفید دیواره هاش نم کشیده بود و هر لحظه ممکن بود بریزه!

از اونجا به دیدوبه میرم که بلیطی برای ایروان بگیرم که هرچه بیشتر میگردم کمتر میابم و ظاهرا اینجا بین المللی ندارن و تا چشم کار میکنه ون هست برای باتومی شهر ساحلی و تفریحی گرجستانو نمایی که این ترمینال داره آدمو یاد هند و اون شلوغی و کثیفی میندازه که اینا بعنوان اولین تصاویری که از گرجستان میبینم چندان تصاویر جالبی نیستن و ممکنه بعدا رو قضاوتم تاثیر بذارنو خلاصه بعد پرس و جوهای فراوان وتلاش برای گرجی حرف زدن و گرجی فهمیدن بالاخره به باگزالی معرفیم میکنن دو ایستگاه پایین تر تو ایستگاهی به نام استیشن اسکوعر و بعد گشتن ها یه ون رو پیدا میکنم که روش به روسی نوشته ایروان و منم روسی خوندنم خیلی بهتر از گرجی خوندن بود و به زور بلیطی برا جمعه میخرم و به اتاق برمیگردم و اندکی استراحت نموده و دوباره میزنم بیرون بسوی پارک متاسمیندا شون که که ظاهرا مقدسه وقدیمیه و یه فونیکولار قدیمی هم داره که مردم رو بالا میبره :

تنها راه رسیدن به اون بالای کوهه و اون وسطا یه کلیساس بنام پانتیون که مشاهیرشون مثل چاوچاوادزه و رییس جمهوراشون توش خاکن و اولین ویوی من از کلیسای معروف سامبا موقع بالا رفتن این فونیکولار شکل میگیره

و نمیدونم چرا معروف نیست و دور تا دورشم سیم خارداره و کنارشم یه رستوران 5 ستاره با یه ویوی بسیار عالی که غروبو اونجا تماشا کردم و من که از اینجور ویوهایی از شهرها میرسم سیر نمیشم حالا میخواد پارک شرقی کرمانشاه باشه یا بام لرستان یا متاسمیندای تفلیس! ساعتی رو اونجا بودم و عکسای روز و شب قشنگی از اون بالا گرفتم

و باز برگشتم هتل و بعد تاچ آپی کوتاه راهی پل صلح معروف و پارک ریکه و تله کابین از خیابون آبخازی شدم که تو راه از میدون آزادی پر رستوران و بار و شب نشینی و اینچور چیزا بود و به آخرش که میرسی منطقه حمام های تاریخی سولفوری و گنبداشون

و تله کابینی که به ناری کالا قلعه ی ساخت شاه عباس و مجسمه مادر گرجستان میره. سوار تله کابین میشم و بالا میرم و از زیر و پشت و روبرو و جهات مختلف از و با مادر گرجستان عکس میگیرم:

و باز از اون بالا اینبار از زوایه ای دیگه به دیدن شهر میپردازم

و بعد پایین میام و از مسیری متفاوت به دیدن پل صلح نورانی که تو شب می‌درخشید میرسم

و از خیابون شاردنی میگذرم که پر از رستوران و کافه اس و همه نشستن بیرون زیر آسمون خدا و در حال معاشرت و شام خوردن و تفریح و خوش گذرونی ان و از هر کافه یا رستورانی یه صدایی بیرون میاد و یکی داره زنده جاز میزنه یکی پیانو گذاشته تو پیاده رو و دیوانه وار مشغول نواختنه و بوی غذا تو فضا پیچیده و بعد از گذر از اینجا به خیابونی میرسم که یه جورایی یه پل سرتاسریه روی یه بازمانده ها و خرابه هایی که شکل های مختلفی دارن که یادم رفت بپرسم جریانش چیه